امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

تولدت مبارک

پسر عزیز تر از جانم سلام "بالاخره بعد از ۹ماه ۱۲ روز تاریکی پا به این دنیا گذاشتی .روز دوشنبه ۲۴/۳/۸۹مصادف با اول رجب سال ۱۴۳۱ روز تولد امام محمد باقر (ع)ساعت ۵.۵۵ بعد از ظهر دردونه مامان از لحظه ای که فهمیدم وجودداری تا همین حالا ؛ تا وقتی زنده  ام ؛ تا آخر دنیا قلبم برات می طپه و عاشقتم. پسرکم ؛ ممنونم به خاطر روزا و حس های زیبایی  که با وجودت بهم هدیه کردی.     تولدت مبارک   پسرکی کوچولو با وزن ۲۲۰/۳ و قد ۵۰سانت با سری پوشیده از موهای سیاه سیاه را تو بغلم  گذاشتن و من حس کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم.با اینکه اون لحظه خیلی درد داشتم ولی &nb...
27 فروردين 1391

شیرین کاری گل پسر

پسرم !الان که دارم برات مینویسم یک سال و۱۵روز از آومدنت گذشته .تو  این مدت برام فرصت سر خاروندن هم نذاشتی چه برسه به آپ کردن .   مامانی هروز تاساعت ۳۰/۱سرکاره بعد ازرسیدن به خونه با وجود خستگی وقتی تورو میبینه همه چیزرو فراموش میکنهُ ..وقتی برام جیغ  میکشی وبهم لبخند تحویل میدی ...وقتی شیرخوردنو ول نمیکنی انگار اولین باره داره شیر میخوری...وقتی که بعدازظهر به زور باید بخوابونمت چون  از صبح زود پا به پای ما بیدار بودی...وقتی به زور غذاتو میخوری اونم چند  قاشق کوچولو وبا اجبار مامانو وبابا شب میخوابی اونوقتکه من خدارو شکر میکنم به خاطر اینکه تورو برامون فرستاد تا هم...
27 فروردين 1391

روزهای پایان سال

پسر قشنگم    الان که دارم برات مینویسم تو خواب ناز کنار بابایی خوابیدی و مامان تو اداره منتظر تا زود بیاد و به تو برسه . از وقتی که بابایی شیفت ظهر میره اداره و میتونه تا ساعت ٢پیشت بمونه خیال مامانی حسابی راحت البته این موضوع حدود ٩ماهه که اتفاق افتاده.تابستون گذشته بابایی صبحها تو رو میبرد پارک وحسابی بهت خوش میگذشت.این روزهای آخر سالم هوا حسابی سرده و نمیشه تو رو بیرون ببریم.دیروز میخواستیم با هم سه تایی بریم خرید که آقا جون اومد بالا تا شوفاژ حمومو درست کنه .چون کارشون زیاد طول کشید دیگه نشد بریم و تو هم حسابی مارو اذیت کردی .تنها چیزی که تو رو اروم میکنه و مثل آب رو آتیش میمونه کارتون محبوب و مورد علاقت ب...
27 فروردين 1391

خنده ای قشنگ

عزیزم تا میتونی بخندچون میخوام از همه ی خنده های قشنگت عکس بگیرم. حتی دوست دارم خنده های قشنگت رو نقاشی کنم. چون نمیخوام هیچوقت خنده های قشنگت رو فراموش کنم . ...
27 فروردين 1391

تولد پسر عمه

    جمعه تولد محمدحسین بود .منو بابایی روز قبلش رفتیم براش یه پارک کودک گرفتیم . منم برای خودم و مامان جون کفش خریدم.بعد از ظهر جمعه ساعت ٥ حرکت کردیم . اونجا حسابی بهت خوش گذشت و آخرش هم کلی بادکنک بازی کردی . تو از همه خوش تیپ تر بودی .و عمه هات بهت میگفتن امیر علی !چقدر تیپ زدی .الهی قربون اون پاپیون لباست برم . از بس شیطونی کرده بودین تا رفتیم تو ماشین خوابیدی .در کل خیلی اقا بودی و زیاد مامانو اذیت نکردی.شام هم خوردی البته بعد از این که سفره جمع شد بردمت تو اتاق محمد حسین و تو سوار ماشینش شدی و من با هزار ترفند غذاتو بهت دادم.   دیگه کم کم نو فکر تدارک یه جشن تولد خوصوصی هستم .آخه تولدت نزدیکه .چق...
27 فروردين 1391

روز8فروردین

دیروز که مامان تا ظهر اداره بود .وقتی رسید خونه ساعت ٣٠/٢ .حسابی خسته و گرسنه  بود. اولین صحنه ای که مامان دید و موجب خستگی بیشتر شد دیدن خونه نا مرتب (وسایل سفر )و بعد ریختن تمام پودر بچه روی فرش  و تمام لباسات بود که نمیدونم بابایی کجا بوده که نفهمیده  و واسه خودت با خیال راحت بازی جدید انجام دادی بابایی هم برا اینکه از دلم دربیاره رفت یه کشک بادمجون خیلی خیلی خوشمزه درست کرد که خیلی مقبول افتاد.بعد از یه دوش حاضر شدیم برا عید دیدنی . اول رفتیم خونه عمو زاهد(دوست بابا) که تازه عروسی کرده .اونجا خیلی شیطونی کردی .منم مراقب بودم تا دسته گل به آب ندی که خدارو شکر بخیر گذشت .بعدش هم خونه عمه طیبه دعوت داشتیم که وقتی ...
23 فروردين 1391

کارهای عجیب نی نی ما

واقعا راسته که دوران و زمانه عوض شده .بچه های این دوره خیلی باهوشند و کارهای عجیب و غریب زیادی انجام میدن مثلا پسمل خوشگل ما جدیدا هر چی که بخواد و موفق به گرفتنش نشه به حالت قهر دستاشو میذاره رو صورتش و میزنه زیر گریه و چنان عشوه ای میاد که هر کی ندونه فکر میکنه کسی بهش یاد داده . انقدر ناز میکنه و لب و لوچشو اویزون میکنه تا به خواستش برسه. جدیدا هم خیلی راحت برا خودش سی دی میذاره .دی وی دی را که خیلی وقته روش و خاموش میکنه حالا یاد گرفته دگمه باز وبسته شدنو میزنه و کنترلو جلوش میگیره و برا خودش کارتون مورد علاقه (بره ناقلا رو) میبینه. یه کار عجیب تر !فیلمهای موبایلو که میبینه هروقت تموم میشه دوباره برا خودش پلی...
23 فروردين 1391

اندر احوالات این روزها

روزهای بلند سال از راه رسیده و من و امیرعلی وقت بیشتری داریم تا باهم بازی کنیم.  سعی میکنم روزی نیم ساعت ببرمت پارکینگ ساختمان تا سه چرخه بازی کنی و حال و هوات عوض شه و از همه مهم تر یه کم خسته شی تا شب راحتتر بخوابی . اخه شب بیداری هات داره منو باباییو ازار میده . دیروز داشتم نماز میخوندم که فهمیدیم به خاطر دیدن ماهی داری از ماشین لباسشویی بالا میری .اخه خیلی به ماهی علاقه داری .امسال تازه ماهی قرمز تنگ رو کشف کردی و مدام به من میگی برام ماهی بکش . این روزها به نقاشی خیلی علاقه نشون میدی و مدام دفترت یه خودکار دم دستت هست . جمعه وقتی از خونه عمو احمد برگشتیم و در حال اماده شدن برای رفتن به منزل عمو علی بودیم متوجه  شدم ...
23 فروردين 1391

اتفاق بد در پارک

پسرم! میخوام اتفاق بد دیروز برات بنویسم  دیروز یک ساعت زودتر اومدم خونه و ناهارو با هم خوردیم.هر کاری کردم نخوابیدی .بابایی زنگ زد که اگه حوصلتون سر رفته باهم بریم پارک .منم اول مایل نبودم .بعد   که دیدم داری خرابکاری میکنی (دیوارهای اتاقتو با مدادرنگی خطخطی کرده بودی) حاضرت کردم و با هم رفتیم پارک نزدیک خونه .اونجا انقدر بهت خوش گذشت که نگو .من مدام تو دلم قربون صدقت میرفتم .وخدارو شکر میردک که آنقدر شاد و سرحال هستی . خانمهایی که تو پارک بودنت باهات حرف میزدند.تو از خانمها بدمینگتون میگرفتی .با پسرای زرگ توپ بازی  میکردی و ... .همه بهت میگفتن ماشاله .هرچی بهت میگفت...
23 فروردين 1391

دومین سفر در سال 91

شیطونکم تو این دو روز که برات ننوشتم با عزیز و آقا جون رفته بودیم ملایر .یه سفر کوچیک و دو روزه که خیلی بهت خوش گذشت چون کلی بع بعی و جوجو و ...دیدی .پنجشنبه صبح حرکت کردیم و ظهر رسیدیم اراک و رفتیم خونه دوست عزیز (خانم کازرونی )که از دوستان سفر مکه بودند . بسیار مهمان نواز و خوش برخورد که خیلی ما شرمندشون شدیم بعد از ناهار راه افتادیم سمت ملایر .ساعت ٤ به یونس رسیدیم .هوا خیلی عالی بود  بعد از یه استراحت کوچولو رفتیم سر مزار و بعد از فاتحه خونی و خیرات رفتیم خونه کریم از اقوام بابا.خونشون بزرگ بود و تو حیاطشون یه باغ وحش کوچولو داشتن وتو هم ول کن نبودی و از اول تو حیاطبودی .بابایی تو را سمت گوسفندا برد که اطلا نمی ترسیدی و بهشون دست...
14 فروردين 1391